توضیحات
یکی از ملازمین حضرت آیتالله بهاءالدینی میگوید:” برخی شبها توفیق زیارت و اقتدای نماز به آقا نصیبم میشد و از این توفیق بسیار شادمان و خرسند بودم. یکی از روزها نزدیک مغرب، تصمیم گرفتم به حسینیه معظمله رفته، در آنجا نماز جماعت بخوانم. اول خیابان منتظر تاکسی شدم، ناگهان ماشینی از کنارم عبورکرد و مقداری آب گلآلود که در گودالی جمع شده بود، به عبای من ریخت، ناراحت شدم و با عصبانیت به راننده آن گفتم، مگر چشم نداری؟ شعورت کجاست؟! او رفت و قضیه تمام شد و چند دقیقه بعد خدمت آقا رسیدم. پس از اقامه نماز اطراف ایشان حلقه زدیم ایشان شروع به صحبت کردند، آقا ناگهان در بین سخنان خویش فرمودند:”برای طلبهای که نان امام زمان را میخورد زشت است که فحش بدهد، گیرم تاکسی اشتباهی کرد و لباس شما کثیف شد، باید به او جسارت کنیم؟! باید با مردم مدارا کرد.”
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.